راجرز بر این باور است که آئین مسیحیت این باور را در ما ایجاد ‌کرده‌است که ذاتاً گنهکاریم، علاوه بر این تصویری که فروید و پیروان او از انسان، ناهشیار و بن ارائه می‌دهند این است که در صورت امکان به اعمال خلاف اخلاق دست خواهد زد. طبق این نظریه انسان از بنیاد، غیر منطقی، غیر اجتماعی و مخرب خود و دیگران است. به نظر راجرز ممکن است گاهی انسان چنین باشد، ولی این زمانی اتفاق می افتد که روان آزرده است و مانند یک انسان شکوفا شده عمل نمی کند. وقتی آزادانه عمل می‌کنیم و در تجارب خویش مختاریم، ماهیت اصلی خود را به عنوان موجودی مثبت و اجتماعی ارضا می‌کنیم، موجودی که می‌تواند مورد اعتماد باشد و اصولاً سازنده است.

راجرز در یک عبارت شاعرانه زندگی را به عنوان فرایندی فعال تعریف کرده و آن را به تنه درختی در ساحل اقیانوس تشبیه می‌کند که برافراشته، سرسخت و انعطاف پذیر باقی مانده است و ضمن حفظ وضع موجود، رشد می‌کند. در میل به زندگی، اعتماد به زندگی و توانایی یورش بردن به محیطی که بسیار خصومت آمیز است وجود دارد. درخت در این جریان نه تنها خود را محکم نگاه می‌دارد بلکه خود را وفق می‌دهد، رشد می‌کند و خودش می شود (همان منبع).

نخستین شرط پیدایش شخصیت سالم، دریافت توجه مثبت نامشروط (یا غیر شرطی) در دوره شیر خوارگی است. شخصیت سالم زمانی ایجاد می شود که مادر بدون توجه به چگونگی رفتار کودک به او عشق و محبت نشان دهد. کودک این عشق و محبت را که به رایگان نثارش می شود به یک رشته هنجارها و عیارهای درونی شده تبدیل می‌کند، همان گونه که کودک شیرخوار توجه مثبت مشروط مادر را درونی و از آن خود می‌سازد.

به اعتقاد راجرز مادر می‌تواند رفتارهای خاصی را مورد تأیید قرار ندهد بدون آنکه برای دریافت عشق و محبت قید و شرطی بگذارد. در این حالت فضایی پیدا می شود که کودک ناپسند بودن بعضی از رفتارها را می پذیرد، بدون آنکه قید و شرطی بگذارد. در این مورد بدون آنکه وادار شود از انجام دادن آن ها احساس گناه و حقارت می‌کند. کودکانی که با احساس توجه مثبت نامشروط پرورش می‌یابند، در هر شرایط خود را ارزشمند می دانند و اگر این ارزشمندی به هیچ رو مشروط نباشد، نیازی برای رفتار تدافعی نمی ماند. در این حال میان خود و ادراک واقعیت ناسازگاری نخواهد بود. برای چنین کسی هیچ تجربه ای تهدید کننده نیست. او می‌تواند در زندگی از هر حیث آزادانه مشارکت داشته باشد (شولتس[۷۹]؛ ترجمه خوشدل، ۱۳۶۴).

راجرز اصطلاح فرد دارای عملکرد کامل را برای توضیح فردی که به سطح خودشکوفایی رسیده است به کار می‌برد. این افراد با برخورداری از پنج ویژگی خاص ۱) آمادگی کسب تجربه ۲) زندگی هستی گر ۳) اعتماد به ارگانیسم خود ۴) احساس آزادی ۵) خلاقیت، می‌توانند در دگرگونی های جدی اوضاع و احوال محیط، سازگاری بیشتری نشان دهند و دوام یابند. این گونه کسان از چنان خود انگیختگی و خلاقیتی برخوردارند که حتی با وضع دردناکی چون جنگ یا بلایای طبیعی کنار می‌آیند. انسان‌ها دارای عملکرد کامل با بهره گیری از خلاقیت با محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی همرنگ یا سازش فعل پذیر نشان نمی دهند، چرا که این ها حالت تدافعی ندارند و دلبسته ستایش دیگران از رفتار خود نیستند. البته اگر بخواهند می‌توانند با مقتضیات وضعیت خاص همرنگ شوند، به شرط آنکه این همرنگی به ارضای نیازهای خودشان کمک کند و آن ها را توانا سازد تا خود را به بهترین وجه بپروراند (همان منبع).

دیدگاه تحولی

از نظر پیاژه[۸۰] مسئله اساسی تشخیص بین فرد و شخصیت است فرد به منزله من متفرعنی است که خود میان بین است و بر اساس این خود میان بینی عقلی یا اخلاقی راه را بر روابط متقابل که وابسته به هر نوع زندگی اجتماعی مترقی است می بندد، شخص به عکس فردی است که آزادانه به قبول انظباطی تن در می‌دهد یا در پی ریزی آن سهیم می شود و بدین ترتیب به طور ارادی خود را تابع نظام هنجارهای اخلاقی متقابل می کند. بدیهی است که در این شرایط وی تابع احترام نسبت به دیگران است.

پس شخصیت در واقع یک نوع هشیاری عقلی و وجدان اخلاقی است که به همان اندازه که از عدم هنجار اخلاقی یا نا پیروی که حاصل خود میان بینی است، دور است، به همان نسبت نیز از قبول هنجارهای اخلاقی دیگران یا دیگر پیروی که تحت فشار محیط خارج به وجود می‌آید فاصله دارد. چه با فراخواندن دستورها و احکام اخلاقی به تقابل استقلال اخلاقی و خود پیروی خویش تحقق می بخشد. به تعبیر ساده تر شخصیت هم با هرج و مرج و هم با اجبار مخالف است. زیرا اخلاق خود پیروی است و طبیعی است که دو خود پیروی اخلاقی، فقط می‌توانند با یکدیگر روابط متقابل داشته باشند (پیاژه؛ ترجمه منصور و دادستان، ۱۳۶۹). از یک سو اجتماعی شدن یک ساخت بندی است که فرد به همان اندازه که دریافت می‌کند، در آن سهیم است. از سوی دیگر حتی ‌در مورد انتقال ها و تفویض های اجتماعی که در آن ها آزمودنی بیشتر پذیرنده به نظر می‌آید. مانند انتقال و تفویض آموزشگاهی، عمل اجتماعی بدون یک درون سازی فعال از سوی کودک که مستلزم ابزارهای عملیاتی کامل است مؤثر نیست (همان منبع).

بر اساس نظریه دلبستگی بالبی[۸۱] (۱۹۷۳، ۱۹۷۹، ۱۹۸۲؛ به نقل از کرنز و استیونز[۸۲]، ۱۹۹۶) همه کودکان، دلبستگی به مراقبت کننده را تشکیل می‌دهند، اما کیفیت این دلبستگی کاملاً متفاوت از یکدیگر است. کودکانی که مراقبت کننده را حساس، پاسخده و قابل دسترسی می‌یابند، به دلیل برخورداری از عواطف دیگران، خود را ارزشمند و این توقع را به مشارکت کنندگان اجتماعی دیگر گسترش می‌دهند. در مقابل، کودکی که مراقبت کننده را غیر قابل دسترسی، غیر قابل پیش‌بینی و غیر پاسخده در می‌یابد، این انتظار را شکل می‌دهد که دیگران قابل اعتماد و قابل دسترسی نیستند.

توقعات شخص درباره خود و دیگران بر اساس آنچه که بالبی به الگوهای شخص و دیگران ارجاع می‌دهد بر روی سراسر دوره نوزادی، کودکی و نوجوانی ساخته می شود. کودکانی که پیوسته مراقبت کنندگان خود را پاسخده و قابل دسترسی می‌یابند، خودشان را برای انجام کنش بر روی محیط موفق دانسته و برای ارتباط با همسالان پیشقدم می‌شوند.

نظریه بالبی پیشنهاد می‌کند که دلبستگی با مراقبت کننده، کیفیت روابط دیگر و کنش متقابل اجتماعی را زیر نفوذ خود قرار خواهد داد. یک دلیل منطقی برای این ارتباط این است که وابستگی والدین ممکن است مجموعه ای از توقعات و انتظارارت را درباره چگونگی برقراری ارتباط با دیگران و چگونگی تفسیر فعالیت دیگران فراهم کند (بالبی، ۱۹۷۳، سروف و نلسون، ۱۹۸۶؛ به نقل از کرنز و استیونز، ۱۹۹۶).

خلاصه دید گاه ها درباره سازگاری اجتماعی

در دیدگاه روان پویشی، همانندسازی به فرایندی ناهشیار اطلاق می شود که فرد طی آن ویژگی های (بازخوردها، الگوهای رفتاری، هیجان ها) فرد دیگری را برای خود سرمشق قرار می‌دهد. در روان تحلیل گری، همانندسازی چیزی فراتر از تقلید صرف از رفتار والدین است. فرایند همانند سازی به نظر فروید در تشکیل وجدان اخلاقی، نقش های جنسی و بازخورد های اجتماعی اهمیت فراوان دارد و به اجتماعی شدن کودک منتهی می شود.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...